علیرضا افتخاری

در این پست قصد دارم متن چند تصنیف زیبای علیرضا افتخاری بذارم.

افسانه

تا ربودی دل ز دستم
با غمت از پا نشستم
روز و شب از جام عشقت
مست مستم مست مستم
نقش هستی را تو خوانی
****

راز مستی را تو دانی

هر زمان در جست و جويت
چون نسيم آيم به کويت
همره صد کاروان دل
ره نمی يابم به سويت
ناله گرم از آه من شد
چلچراغ راه من شد

****

من و دل
همنوای می پرستان
تو و گل
پرده دار راز بستان
ديده مرواريد باران
چيده در باد بهاران
سبزه با ياد تو رويت
قصه از عشق تو گويد
****
بشنو اين افسانه ام را
ناله مستانه ام را
با تو دل همخانه گشته
همدم پيمانه گشته
در جان آشنايی
از جهان بيگانه گشته
****
روی تو خورشيد جانم
جلوه گر در آسمانم
ای فروزان کوکب من
پرتو افکن در شب من
تا ببينی زآتش غم
شعله در تاب و تب من
****
گل فشان شد کوچه باغ خاطر من
شعله ور کن زآتش دل ساغر من
ساغر گل آفرين گل پرور من
****
تا ربودی دل ز دستم
با غمت از پا نشستم
روز و شب از جام عشقت
مست مستم مست مستم
نقش هستی را تو خوانی
****

راز مستی را تو دانی
****
هر زمان در جست و جويت
چون نسيم آيم به کويت
همره صد کاروان دل
ره نمی يابم به سويت
ناله گرم از آه من شد
چلچراغ راه من شد


زمانه

جانان من چرا رفتي
چون جان از تن كجا رفتي
افتاده ام به بند غم
يارا يارا چرا رفتي
گل كن چو مهي در جان من
تا جلوه كني بر بام من

*******
تنها تنها سفر كردي
بي ما هر جا گذر كردي
دامن دامن سرشك انگين
در كام من شرر كردي
باز آو دمي خندان بنشين
خورشيد مني تابان بنشين
من با جام چشمت پيمانه زدم
اي فتنه گرم
من در دام عشقت ديوانه شدم
شوريده سرم
چون لاله مي سوزم
داغي پنهان دارم در گلشن شب
با دل رازي دارم
سوزي سازي دارم در دامن شب
شمعي خاموشم
من آتش بر دوشم
من در تاب و تبم
اشكي در خون دارم
آهي شبگون دارم
بنگر به شبم
بيا به بالينم
كه جان شيرينم
حكايتي دارد
ز من مكن دوري
****

كه رنج مهجوري
نهايتي دارد
بيا كه مرغ جان
به بزم مشتاقان
پروانه توست
حديث درد من
تمام شعر من
افسانه توست


شب هجران

كجايي در شب هجران كه زاريهاي من بيني؟
چو شمع از چشم گريان اشك باريهاي من بيني

كجايي اي كه خندانم ز وصلت دوش ميديدي؟
كه امشب گريه هاي زار و زاريهاي من بيني

كجايي اي قدحها از كف اغيار نوشيده؟
كه از جام غمت خونابه خواريهاي من بيني

شبي چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان
نشيني با من و شب زنده داريهاي من بيني

شدم يار تو و از تو نديدم ياري و خواهم

كه يار من شوي اي يار و ياريهاي من بيني



نیلوفرانه

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها